انقدر زمین خورده ام که رنگ آسمان را فراموش کرده ام
بوی خاک میدهند تمام ارزوهایم !
گفتند فراموشش کن آرام می گیری
فراموشش کردم اما کمی قبر تنگ است !
رفته ای و من هر روز به موریانه هایی فکر می کنم که
آهسته و آرام گوشه های خیالم را می جوند
تا بی خیال نشده ام برگرد !
آری که چه بی رحمانه آمده است که
بماند برای همیشه ، غم تو در دل من
دنیایی که در آن تو نیستی
ارزش نفس کشیدن ندارد