امشب به سوگ آرزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم
امشب شمع حسرت آرزوهای بر باد رفاه ام ذره ذره آب می شود
امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه پوشیده ام
کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانه دلم می آمد
کاش امشب تو بودی و دلداری ام می دادی و دفتر آرزوهایم را ورق می زدی
اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست
حدیث عشق من و تو
حدیث ابر بهاریست
تو از قبیله لبخند
من از قبیله اندوه
فضای فاصله صد آه
فضای فاصله صد کوه
تو از سپیده و نوری
من از شقایق گلگون
عشق تو تعطیلی نداره ؟
به فکر خودت نیستی فکری به حال خستگی ما بکن
ما هر روز تا دیر وقت خرابتیم !
تقدیم به تو که زبان می گشایی
رگ های فروبسته ی هزار پرسش بی امانم را پاسخ می گویی
و هجوم بی امان نفس هایت دفتر پر برگ ندانسته های اندیشه ام را صفحه به صفحه بر باد می دهد
ای آشنا ! با من سخن بگو
هیچ وقت شعار نداده ام ، که به زور باید لبخند زد
بعضی وقت ها باید تا نهایت آرامش گریست
آن گاه است که تبسمی میهمان لبانت می شود
که زیباتر از رنگین کمان بعد از باران است